ماهی ست در دیار، که رشک قمر بُوَد
چون مهر، بی نظیر در این بوم و بَر بُوَد
گاه سخن شکفته شود چهره اش چو گل
شیرین بود کلامش و پر شور و شَر بُوَد
بسیار گشته ایم به هر گوشه و کنار
این ماه در میان سران نیز سر بُوَد
از حسن خویش بی خبر ای کاش بود و نیست
این عیب نیست گرچه در آن با هنر بُوَد
پر می زند ز شوق دلم در هوای او
او بی خیال باشد و سر زیرِ پَر بُوَد
چشمم و را ز دور برانداز می کند
خاک رهش هر آینه کحل بصر بُوَد
بینا و هم بُوَد شنوا لیک در مسیر
بندد دو چشم و نشنود و کور و کر بُوَد
رنج و عذاب و محنت بی اعتنایی اش
بهر (جلالی) است که بی حد و مرز بُوَد
یزد ـ ۱۳۹۴/۰۷/۲۵
