Menu

می‌رود و نَمی‌رَوَد

 

 

هوشَم و یادت از سَرَم، می‌رود و نَمی‌رَوَد
راحتی و غم از بَرَم، می‌رود و نَمی‌رَوَد

 

فکر فراق و وصل تو در سر بی کلاه من
هست و نشسته در بَرَم، می‌رود و نَمی‌رَوَد

 

بُرد برید بَردِ غم، جامه گَرم و حَجم کَم
بر تن سرد و لاغرم، می‌رود و نَمی‌رَوَد

 

تلخی زهر قهر با، شهد شراب آشتی
از خم تو، به ساغرم، می‌رود و نَمی‌رَوَد

 

اشک روان و روی تو، هست به روی و در نظر
ایندو ز دیده تَرَم، می‌رود و نَمی‌رَوَد

 

صلح و صلاح گونه گون، جنگ و جدال و موج خون
در شریان باورم، می‌رود و نَمی‌رَوَد

 

پای (جلالی) از وفا، گر برود بر او جفا
در ره بخشش و صفا، می‌رود و نَمی‌رَوَد

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۰۸/۰۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *