با شام سر زلف تو روزم به سر آید
با دیدن رخسار تو، روزی دگر آید
آن گیسوی مشکین به کناری زن از آن روی
تا از دل آن ابر، رخ ماه درآید
بر قامت سروت نرسد قد و لبم خواست
بوسد لب لعل تو، گر از عهده برآید
در گوش کر مصلحتی تو شگفتا!
هر چند کشم نعره ز دل بی اثر آید
بگشای لب و گو شکرش کام تو را نوش
گر خواهشم از دور در آن گوش کر آید
خشکیده به لب خنده و تا روی تو بیند
با گریه، بر عکس تو با چشم تر آید
روی دگری بیند اگر مردم چشمم
هم نادم و هم فاقد حظِّ بصر آید
بر عرش کلاه از سر خود افکنم از شوق
در دیدنم آن سرورم از در اگر آید
در بحر خیالات (جلالی) ست شِناگر
وز خامه او این اثر بی ثمر آید
یزد ـ ۱۳۹۴/۰۸/۲۹
