در جوانی که فصل شادی بود
چیزی از درد و غم، نفهمیدم
ترس از عاشقی و معنی عشق
نبدم هیچ و هم نفهمیدم
در شنیدن ز فرط کج فهمی
فرق لا و نِعَم نفهمیدم
سالهائی به کم و کیف گذشت
معنی بیش و کم نفهمیدم
دوست از دشمنم نَبُد تشخیص
سبب مدح و ذَمّ نفهمیدم
نان نون و القلم نخوردم و از
یسطرون قلم نفهمیدم
زیر و رو شد جوانی و پیری
علت زیر و بم نفهمیدم
گاه رفتن رسید و من چیزی
از وجود و عدم نفهمیدم
می کنم حالیا (جلالی) فَخر
این که فهمیده ام، نفهمیدم
یزد ـ ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
