تنها اثر از زندگی اکنون، نفس ماست
دایم ملک الموت به دنبال و پس ماست
ما در قفسی تنگ گرفتار و اسیریم
این ارض و سما، میله و سقف قفس ماست
بی کاره و از قافله جامانده و از دور
در گوش صدائی ست که بانگ جَرَسِ ماست
بی خانه و درویش وش و بی کس و کاریم
هر جا که سرآئیم، سرایست و بس ماست
فریاد زنانیم و به گوشی نرسد بانگ
غیر از کمر و کوه که فریادرس ماست
باغ و چمن و سبزه و گل را نشناسیم
همراه و فرو رفته به پا، خار و خَسِ ماست
بَر مَرکَب و بر اسب نکردیم سواری
یک کفش پُر از وَصله به پا و فَرَسِ ماست
هر چند نبوده ست هوس در دل ما، حال
یک مُردَنِ آسوده به کنجی هَوَسِ ماست
این بود (جلالی) سخن از بی کس و کاران
از خلق تقاضای کمک ملتمس ماست
یزد ـ ۱۳۹۴/۰۹/۲۸
