Menu

بی کس و کاران

 

 

تنها اثر از زندگی اکنون، نفس ماست
دایم ملک الموت به دنبال و پس ماست

 

ما در قفسی تنگ گرفتار و اسیریم
این ارض و سما، میله و سقف قفس ماست

 

بی کاره و از قافله جامانده و از دور
در گوش صدائی ست که بانگ جَرَسِ ماست

 

بی خانه و درویش وش و بی کس و کاریم
هر جا که سرآئیم، سرایست و بس ماست

 

فریاد زنانیم و به گوشی نرسد بانگ
غیر از کمر و کوه که فریادرس ماست

 

باغ و چمن و سبزه و گل را نشناسیم
همراه و فرو رفته به پا، خار و خَسِ ماست

 

بَر مَرکَب و بر اسب نکردیم سواری
یک کفش پُر از وَصله به پا و فَرَسِ ماست

 

هر چند نبوده ست هوس در دل ما، حال
یک مُردَنِ آسوده به کنجی هَوَسِ ماست

 

این بود (جلالی) سخن از بی کس و کاران
از خلق تقاضای کمک ملتمس ماست

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۰۹/۲۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *