زمین گیرم درون خانه از فرط فراموشی
بود بر زنگ و بر در گوش و چشمم کنج خاموشی
ز یادم برده، بعد از قول و پیمانها دلارامی
دلم خونست از این بد عهد بد قول و فراموشی
خوشا چشمی که بیند روی ماه نازنینش را
خوشا دستی که باشد در گریبانی و آغوشی
بر آن عاشق برم حسرت که معشوقش به بر باشد
سر هر یک به دوش دیگری و تکیه بر دوشی
چه باشد خوشتر ار در خواب ریزد بر رخ عاشق
عرق از روی معشوقش که باز آید ز مدهوشی
پس آنگه باز سازند این دو تا از بهر نوشیدن
فقاع گازدار زرد رنگ سرد و خوش جوشی
(جلالی) غالباً گوید غزل در حال آرامش
سرود این را ولی در مستی و در حال مغشوشی
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۰/۱۲
