جام تهی و کام تَر، می شَود و نَمی شَود
درد فزون و مختصر، می شَود و نَمی شَود
آه و فُغان که مرغ دل، پای رها ز آب و گل
خسته و بسته بال و پر، می شَود و نَمی شَود
شور کلام آتشین، مانع درک آن و این
باعث شوق و شور و شَر، می شَود و نَمی شَود
از اثرات خوشدلی، با شک و دیر باوری
نخل خیال باروَر، می شَود و نَمی شَود
مغز علیل و چشم تَر، ناظر چاه در گذر
خیره به دوست پشت سر، می شَود و نَمی شَود
پشت سر نگار خود، شاد ز سیر یار خود
بیهده راهی سفر، می شَود و نَمی شَود
شرح (جلالی) است این، گرچه دلی بر او غَمین
خلق ز حال او خبر، می شَود و نَمی شَود
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
