Menu

کاشکی!

 

 

دوش در جمع ز ما روی نهان می کردی
پشت بر ما و نظر بر دگران می کردی

 

دیدمت خنده به لب داشتی از فرط نشاط
با رقیب من عاشق چه بیان می کردی

 

کاشکی جای تبسم، عوض خنده بر او
ابروان را گره و بسته زبان، می کردی

 

کاشکی لحظه ای، ای ماه نشینی به برم
کاشکی از بر او ترک مکان می کردی

 

بود بی شانه، روی شانه سر زلف تو دوش
شام در صبح بناگوش عیان می کردی

 

مردم دیده ات از دیده غمدیده ما
برگرفتی و به اطراف روان می کردی

 

شد مسلم که نداری سر رافت با ما
خون و آتش ز ستم بر دل و جان می کردی

 

هیچ سوی من چل ساله تو را دیده نگشت
نگه و رو سوی مردان جوان می کردی

 

برد یک آن، ز من آن، آنِ نگاهت دلرا
چه نگه بود (جلالی) که به آن می کردی

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۰/۲۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *