Menu

پهنه مزار

 

 

با ما بیا و پهنه دشت مزار بین
بگشای چشم و خفته هزاران هزار بین

 

با ما بیا سر آمد روز حیات را
در صورت ممات و چنان شام تار بین

 

بر پیکر مجسمه و نام عمرو و زید
بنشسته خاک و محو ز گرد و غبار بین

 

زیبا رخان و شیفتگانی که داشتند
خاموش خفته هر یک و دور از دیار بین

 

هر دزد و هر شرور که منفور خلق بود
با نام کذب و با صفت مستعار بین

 

آن تاجر توانگر پر پول مُرده را
دست تهی ز مال و ز دار و ندار بین

 

و آن بازماندگان که ز وراث تاجرند
شادان ولی به ظاهر زار و نزار بین

 

گشتی اگر که گیج از این خیل خفتگان
این واقعیت است و در این روزگار بین

 

اکنون تو نیز همچو (جلالی) به حصر مرگ
سد طریق و عجز ز راه فرار بین

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۰۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *