با ما بیا و پهنه دشت مزار بین
بگشای چشم و خفته هزاران هزار بین
با ما بیا سر آمد روز حیات را
در صورت ممات و چنان شام تار بین
بر پیکر مجسمه و نام عمرو و زید
بنشسته خاک و محو ز گرد و غبار بین
زیبا رخان و شیفتگانی که داشتند
خاموش خفته هر یک و دور از دیار بین
هر دزد و هر شرور که منفور خلق بود
با نام کذب و با صفت مستعار بین
آن تاجر توانگر پر پول مُرده را
دست تهی ز مال و ز دار و ندار بین
و آن بازماندگان که ز وراث تاجرند
شادان ولی به ظاهر زار و نزار بین
گشتی اگر که گیج از این خیل خفتگان
این واقعیت است و در این روزگار بین
اکنون تو نیز همچو (جلالی) به حصر مرگ
سد طریق و عجز ز راه فرار بین
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۰۴
