Menu

دریغ

 

 

ز چنگ مرگ نباشد ره فرار دریغ
در این جهان نتوان ماند ماندگار دریغ

 

دریغ و درد که نتوان دوباره باز آمد
هماره بود هماورد روزگار دریغ

 

کسی نرفته که باز آید و خبر آرد
ز بودن و ز نبودن از آن دیار دریغ

 

حدیث و حدس زیادست و هست باور کم
چو راه راست در این چرخ کجمدار دریغ

 

حیات منحصر این جهان اگر باشد
چه سود ماندن جاوید در حصار! دریغ

 

فشار فهم بر اندیشه می دهد آزار
فغان که نیست رهائی از این فشار دریغ

 

مرا که نیست در این روزگار جاه و جلال
(جلالی) است یکی نام مستعار دریغ

 

به سوی منزل مقصودم این زمان نبرد
دو چشم کور و ره دور و شام تار دریغ

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۰۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *