ربود دین و دلم ماه مجلس آرائی
نگاه نرگس مست بلند بالائی
چو غنچه بود لبانم به هم، ز لطف کلام
از آن دو لعل سخن پرور شکر خائی
دو دیده بود به رغم لب از شگفتی باز
ندیده بود چو سروی چنین تماشائی
نبود بال و پرم ورنه گرد شمع رخش
بُدَم هماره چو پروانه حال و پروائی
سزای چو به دارست و زیر پا پامال
سری که هیچ ندارد ز عشق سودائی
سبکتر از پر کاه است آن سری که ز شوق
به راه دوست نیفتاده است در پائی
بهشت روی زمین کوی دلبران باشد
چرا که من به از این جا ندیده ام جائی
کنار سایه دیوار و کوی خانه دوست
ز اشک شوق (جلالی) ست همچو دریائی
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۰۷
