در گرد ماست اندوه، ز آن دور چون توان بود
در دل شده ست انبوه، مسرور چون توان بود
فیض حضور احباب آرد مسرت اما
مسرور بی شراب انگور چون توان بود
پا مال جور معشوق بودن، شگفت نبود
در تنگنای ذلت مغرور چون توان بود
بر مهوشی گلندام ما عاشقیم و گمنام
در بین خیل عشاق مشهور چون توان بود
در قلب شهری آباد، چون خانه ای خرابیم
با حال دل خرابی، معمور چون توان بود
آنکو نداد تشخیص هر حرف حق ز ناحق
الحق کنان بسان منصور چون توان بود
در حلقه ادیبان حاضر شود (جلالی)
ناظر بود نداند منظور چون توان بود
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۰۸
