Menu

گویِ دل

 

 

ای گل بیا سری به ثنا خوان خود بزن
سر از فراق برده به دامان خود، بزن

 

در حبس خانگی شده از فرقت توایم
گاهی سری ز لطف به حَبسی خود بزن

 

تیری ز نور چهره تابان ز روی مهر
بر روی ما ز ماه درخشان خود بزن

 

جا بهر دل نمانده تو را در شکنج زلف
یک شانه ای به زلف پریشان خود بزن

 

تا جا برای مرغ دلی باز تر شود
چنگی گهی به گیسوی افشان خود بزن

 

دل غرق و گم شده ست به دریای حُسن تو
یک سر به این شناور بی جان خود بزن

 

شمشیر ابروان تو تیز و برهنه اند
دستی ز نو، به خنجر عریان خود بزن

 

ما گریه از ندامت خود می کنیم و تو
لبخند شوق از لب خندان خود بزن

 

گوی دل است این که به پایت فکنده ایم
میل (جلالی) است به چوگان خود بزن

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۰/۲۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *