از او اگر چه مدامم نظر نمی گردد
به حیرتم که چرا دیده تر نمی گردد
به خاک پای عزیزش اگر که ریزد اشک
دو دیده، در سر راهش، هدر نمی گردد
به جای خویش شوم خشک اگرچه پیش من است
ز حجب دست به سوی کمر نمی گردد
سرش بگردم و خواهم نگویدم معشوق
گر عاشق است چرا گرد سر نمی گردد
مباد مرغ دلم را ز آشیانه خود
ز پیش خویش براند که بر نمی گردد
برای مرغ گرفتار میله های قفس
بود وبال و به تن بال و پر نمی گردد
ز روی یار (جلالی) دمی مگردان روی
مگو ز چیست که قرص قمر، نمی گردد
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۲۱
