میان باغ و لب جوی و پای سرو و صنوبر
خوش است از دو لب یار بوسه های مکرر
به شرط آنکه شراب از لب پیاله نریزد
خوش است ریختن باده در پیاله ز ساغر
خوشست مردم چشمم کند نگاه به ماهی
بشرط آنکه نبیند مرا هر آینه دلبر
وگر به حالت دیدن به بیندم ز دو چشمش
نگاه خشم ببارد به تند و تیزی خنجر
پیاده گر به رهی رفته است، دیر زمانی
بود هوای مسیرش ز عطر زلف معطر
به حال زمزمه گر بلبلش به باغ به بیند
شود خموش و همه گوش گشته و نزند پر
تو هم (جلالی) بی دل چو مال و حال نداری
به کار شعر بپرداز و از معاشقه بگذر
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۲۲
