Menu

دیدار از دور

 

 

میان باغ و لب جوی و پای سرو و صنوبر
خوش است از دو لب یار بوسه های مکرر

 

به شرط آنکه شراب از لب پیاله نریزد
خوش است ریختن باده در پیاله ز ساغر

 

خوش‌ست مردم چشمم کند نگاه به ماهی
بشرط آنکه نبیند مرا هر آینه دلبر

 

وگر به حالت دیدن به بیندم ز دو چشمش
نگاه خشم ببارد به تند و تیزی خنجر

 

پیاده گر به رهی رفته است، دیر زمانی
بود هوای مسیرش ز عطر زلف معطر

 

به حال زمزمه گر بلبلش به باغ به بیند
شود خموش و همه گوش گشته و نزند پر

 

تو هم (جلالی) بی دل چو مال و حال نداری
به کار شعر بپرداز و از معاشقه بگذر

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۲۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *