خال سیاه زیر لب، ابروی خوش نمای او
کشته مرا چو چشم و آن دیده سرمه سای او
گشته سفید دیده ام، بس که ز دور دیده ام
موی سیه به شانه و شانه لابلای او
جای تهی نمانده تا دل نهمش به زیر پا
ریخته اند بسکه دل، دلشدگان به پای او
دست نمی دهد مرا فرصت صحبتی که تا
جلب کنم به سوی خود رغبت و اعتنای او
بر در آستانه اش دست برون ز آستین
کرده و آورم به کف حلقه سرسرای او
پس بگرفته حلقه را، می زنم از ره وفا
بوسه بر آن که تا کنم دین خودم ادای او
دست برم به حلقه ای ضربه زنم به کوبه ای
تا که کند مگر یکی باز در دوتای او
عاشق صادق است و از فرط جنون به دوش خود
داده (جلالی) از وفا، بار غم و بلای او
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۲۶
