همچنان زلف تو و طره تو در تویت
در هم و تار و پریشم چو پریشان مویت
گرچه دوری ز من، از عطر رهاورد نسیم
قرب دیدار تو را می شنوم از بویت
کُشته تیغ جفایم، دگرم لازم نیست
بر کشی خنجر مژگان ز خم ابرویت
دیده می گردد و آن لحظه که رویت را دید
مردمش رو به دگر سو نکند از رویت
برخلاف نگه دیده جادوگر تو
آه از چرخش این مردمک جادویت
من تو را جویم و تا باز بود دیده من
بر سر کوی و رهت خیره بود بر سویت
بهر دیدار تو در سایه دیوار یکی ست
این (جلالی) است نشسته ست، مران از کویت
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۲۷
