Menu

تنهائی

 

 

از باغ حسن، سرو قدی سر نمی کشد
از سینه هیچ مرغ دلی، پر نمی کشد

 

دیدار یار نیست میسّر چو یار نیست
کس را کسی هر آینه در بر نمی کشد

 

دست و دلی به سوی کتابی نمی رود
میلی به سوی خامه و دفتر نمی کشد

 

در منجلاب بی کسی ام، در فروترین
یک آشنا به رتبه برتر نمی کشد

 

روزم بود چو شام غم افزای باختر
بیرون چو، مهر، چهره ز خاور نمی کشد

 

بسیار چون منند به میخانه زمان
کس بی حریف باده ز ساغر نمی کشد

 

اسب امید آتیه از پا درآمده ست
احباب را به گرده لاغر نمی کشد

 

بی دوست نقد عمر (جلالی) به سر رسید
بیع و شرای نسیه، به آخر نمی کشد

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۱/۲۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *