چه روی داده که رویت نمی توان دیدن
نگاه دوخته در روی و آنِ آن دیدن
چرا دگر نتوان دید تیر مژگان را
به زیر آن خم ابروی و در کمان دیدن
اگر که روی گشائی و چهره بنمائی
توان هر آینه در چهره، بی گمان دیدن
نشسته است به قلبم ز دیدنش یک بار
مرا بس است و کفایت کند همان دیدن
به روی زرد، روان کرده دیده، خون جگر
توان بچهره، ز سرخی از آن نشان دیدن
از آن دو چشم سیه، رنگ زرد و سرخ نگر
توانی اَر که ببینی ز سرمه دان دیدن
به دار بَست چه زیباست خوشه های عِنَب
به باغ فصل بهاران تکان تکان دیدن
بس است، دیده (جلالی) به ببند از دیدار
چه سود چهره نامحرمان عیان دیدن
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۰۱
