Menu

به من نِگَهی …

 

 

به من که بر سر راه تو آمدم نگهی
فکن که بهر نگاه تو آمدم، نگهی!

 

به من که بر سر کویت برای دیدن تو
به قصد روی چو ماه تو آمدم، نگهی!

 

به خواهش دل ریش خودم که والَهِ تُست
ز روی میل به راه تو آمدم، نگهی!

 

به انتظار تو چشمم سفید شد در راه
برای چشم سیاه تو آمدم، نگهی!

 

به انتظار تو چشمم سفید شد در راه
برای چشم سیاه تو آمدم، نگهی!

 

به سوی گودی آن گونه ها و سیب ذِقَن
ز راه دیده به چاه تو آمدم، نگهی!

 

ز مال و جاه، مبادا کنی تصور بد
که بهر فیض به جاه تو آمدم، نگهی!

 

مپرس حالت من را و آنچه را بر سر
ز حیرت تو و آه تو آمدم، نگهی!

 

مپرس حالت من را و آنچه را بر سر
ز حیرت تو و آه تو آمدم، نگهی!

 

دَهَد به خویش (جلالی) مدام دلداری
که من به خواست و خواه تو آمدم، نگهی!

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۰۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *