ندانَم آن ز بَرَم رفته، آن نگار کجاست؟
گل و بهار من، آن یار گلعذار کجاست؟
در انتظار و به راهش سفید شد چشمم
هم، از نبودن او گشته دیده تار کجاست؟
هَزارِ گلشن من بود و من هزاران بار
بخواستم نکند تَرکَم، آن هزار کجاست؟
شِکَنجِ زُلفِ کَجَش بود روی شانه و نیست
مگر که باد بگوید که آن فِگار کجاست؟
روانه سیلِ سِرِ شکم به زیر پایش بود
نخواست تا که بداند که چشمه سار کجاست؟
بگفتمش به کجا میروی؟ بگفت: دیار
نخواست تا که بدانَم که آن دیار کجاست؟
(جلالی) آن که ز بَر رفت، رفته گیر و مَپرس
ز دیگران که مَکان و دیارِ یار کجاست؟
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۱۱
