خواهم اَر از دل پر درد بر آرم آهی
بایدم کرد علی وار سرم در چاهی
سوی آن مه که چو جان داشتمش چندی دوست
بسته شد راه ملاقات و ندارم راهی
سینه تنگ آمده از کثرت اندوه و فراق
از میان دگرانم نبود دلخواهی
تا مگر باز به بینم رخ آن مهرو را
می نهم عکس ورا در بر رویم گاهی
کاش می کرد در و پنجره بر رویم باز
یا که می کرد نگاهی به من از درگاهی
کوه اندوه دو تا کرده مرا پشت و نداشت
پیش او وزن به اندازه برگ کاهی
وَه! ندارد بَرَش، این مُدِعّی جاه و جلال
یعنی این شاعر محروم (جلالی) جاهی
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۱۲
