Menu

کوهِ اندوه

 

 

خواهم اَر از دل پر درد بر آرم آهی
بایدم کرد علی وار سرم در چاهی

 

سوی آن مه که چو جان داشتمش چندی دوست
بسته شد راه ملاقات و ندارم راهی

 

سینه تنگ آمده از کثرت اندوه و فراق
از میان دگرانم نبود دلخواهی

 

تا مگر باز به بینم رخ آن مهرو را
می نهم عکس ورا در بر رویم گاهی

 

کاش می کرد در و پنجره بر رویم باز
یا که می کرد نگاهی به من از درگاهی

 

کوه اندوه دو تا کرده مرا پشت و نداشت
پیش او وزن به اندازه برگ کاهی

 

وَه! ندارد بَرَش، این مُدِعّی جاه و جلال
یعنی این شاعر محروم (جلالی) جاهی

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *