روز، روشن چو رخ آینه وارت نَبُوَد
شب، سیه چون سر آن زلف کُبارت نَبُوَد
با تو افتاده سر و کار من دلشده حال
با من از چیست ندانم سر و کارت نَبُوَد
نه من دلشده اِی شیر، شکار تو شدم
نیست شیری که به نخجیر شکارت نَبُوَد
چند ماهی ست، از آن وعده شد از یادت چون
نیست تقویم و یکی روز شمارت نَبُوَد
خوبرویان همگی، وعده فراموش کنند
تو هم ای خوب من، این کَردی و عارَت نبود
بر دلم گرد غمت باشد و من میدانم
بر دل از این غم من گرد و غبارت نَبُوَد
عاشقان را گِلَه هر چند (جلالی) ست شَعار
چه توان کرد نَدانم، که شعارت نَبُوَد
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۱۷
