Menu

از یاد بُرده

 

 

روز، روشن چو رخ آینه وارت نَبُوَد
شب، سیه چون سر آن زلف کُبارت نَبُوَد

 

با تو افتاده سر و کار من دلشده حال
با من از چیست ندانم سر و کارت نَبُوَد

 

نه من دلشده اِی شیر، شکار تو شدم
نیست شیری که به نخجیر شکارت نَبُوَد

 

چند ماهی ست، از آن وعده شد از یادت چون
نیست تقویم و یکی روز شمارت نَبُوَد

 

خوبرویان همگی، وعده فراموش کنند
تو هم ای خوب من، این کَردی و عارَت نبود

 

بر دلم گرد غمت باشد و من میدانم
بر دل از این غم من گرد و غبارت نَبُوَد

 

عاشقان را گِلَه هر چند (جلالی) ست شَعار
چه توان کرد نَدانم، که شعارت نَبُوَد

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۱۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *