هر چند گوش بسته به گفتار من نگار
تا بشنود چه کرده دهم باز، شرح کار
شب زنده داری است کنون دسترنج من
از دست رنج جورش و از جور روزگار
گویم به خویش گاه، که از جور یار خویش
باید کنم فرار از این شهر و این دیار
باز این دلم ز شوق وصالش برون کند
از سر خیال هجرت و از شهر خود فرار
گیرم قرار و صبر کنم با وجود هجر
گویم به خود: زمانه نماند به یک قرار
گویم به خود بسوز و به اقبال خود بساز
سر راست باش یکسره با چرخ کَجمدار
شاکر ز بخت باش و پراکنده گو مباش
شاکی بود همیشه در انظار خلق خوار
خار و گلند هر دو (جلالی) کنار هم
گلچین روزگار نرنجد ز زخم خار
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۱۹
