Menu

جورِ نِگار

 

 

هر چند گوش بسته به گفتار من نگار
تا بشنود چه کرده دهم باز، شرح کار

 

شب زنده داری است کنون دسترنج من
از دست رنج جورش و از جور روزگار

 

گویم به خویش گاه، که از جور یار خویش
باید کنم فرار از این شهر و این دیار

 

باز این دلم ز شوق وصالش برون کند
از سر خیال هجرت و از شهر خود فرار

 

گیرم قرار و صبر کنم با وجود هجر
گویم به خود: زمانه نماند به یک قرار

 

گویم به خود بسوز و به اقبال خود بساز
سر راست باش یکسره با چرخ کَجمدار

 

شاکر ز بخت باش و پراکنده گو مباش
شاکی بود همیشه در انظار خلق خوار

 

خار و گلند هر دو (جلالی) کنار هم
گلچین روزگار نرنجد ز زخم خار

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۱۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *