نگاهش شور و حالی در سر افکند
خیالش در دلم شور و شر افکند
چه برقی بود در چشمش ندانم
که در جان و دل من آذر افکند
دلم مدت زمانی بود خاموش
که یک چشمی در آن آتش در افکند
چه شب هائی نگاهش تا سحرگاه
مرا با چشم تر در بستر افکند
چه شب ها چون دگر بارش ندیدم
نظر چشم تَرَم بر اختر افکند
مرا امید دیدارش دگر بار
شب و روزم می اندر ساغر افکند
ندانم، آگهست این مَه نگاهش
چه شوری در دل این مضطر افکند؟
(جلالی) را به یک تیر نگاهی:
چو مرغی خسته، بی بال و پر افکند
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۲۴
