بسته از هر سو غم هجرش به رویم راه را
گرچه دارد ناله هایم باز، راه آه را
آب آتشزای چشمم می زند آتش به دل
شعله ور در سینه دارد دایم آتشگاه را
دل بخواهی و هوس نبود حدیث عشق من
خواهمش از جان و دل آن دلبر دلخواه را
مردم چشمم به خال زیر لبها خیره بود
دید آن سیب زنخدان و ندید آن چاه را
شبهه گاهی کاه را کوهی کند، اما دهد
همتم آخر به دست باد کوه کاه را
ماه مهرانگیز من پنهان شد از دیدار من
تا به کی آیا نباید دید روی ماه را؟
می کشاندش، گر (جلالی) داشت جاهی و جلال
سوی من یکروز بی تردید حُب جاه را
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۱/۱۶
