درون بستر و مست از شراب دوشینم
چو نیست قدرت بیرون شدن ز بالینم
چنان گرفته مرا سکر باده این دم صبح
که دیده باز ولی سقف را نمی بینم
شراب برد ملال از دلم شب دوشین
سترد غصه و شد شاد روح غمگینم
زبان به کام فرو برده رغم بد مستان
به پشت خفته و نتوان درست بنشینم
بر آن سرم که کنم همت و بلند شوم
ز جای و جمع کنم رختخواب و برچینم
هواست گرم و نپوشیده ام لباس زیاد
ندانم از چه چنان سرب سرد و سنگینم
نسیم پنجره را باز و هوشیارم کرد
دو دیده دوخته بر شیشه های رنگینم
اگرچه حال (جلالی) هوا بود روشن
به یاد دوش و شب تار و ماه و پروینم
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۱/۱۸
