Menu

دیدگان نیم باز

 

 

درون بستر و مست از شراب دوشینم
چو نیست قدرت بیرون شدن ز بالینم

 

چنان گرفته مرا سکر باده این دم صبح
که دیده باز ولی سقف را نمی بینم

 

شراب برد ملال از دلم شب دوشین
سترد غصه و شد شاد روح غمگینم

 

زبان به کام فرو برده رغم بد مستان
به پشت خفته و نتوان درست بنشینم

 

بر آن سرم که کنم همت و بلند شوم
ز جای و جمع کنم رختخواب و برچینم

 

هواست گرم و نپوشیده ام لباس زیاد
ندانم از چه چنان سرب سرد و سنگینم

 

نسیم پنجره را باز و هوشیارم کرد
دو دیده دوخته بر شیشه های رنگینم

 

اگرچه حال (جلالی) هوا بود روشن
به یاد دوش و شب تار و ماه و پروینم

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۰۱/۱۸

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *