رفت و جای پای او در خانه ما مانده بود
کاش جای پا، خودش یک چند اینجا مانده بود
رفت و در دل، درد دلها ماند و دل مانند من
در درون سینه ام با درد تنها مانده بود
در پی اصرار یک شب ماندنش، ابروی او
با تناوب در تحرک بود و بالا مانده بود
ابرویش بالا پی اصرار من میرفت و لب
قفل و بر آن وعده دیدار فردا مانده بود
بس که از درد فراقش ضربه بر پیکر زدم
لکههائی از سیاهی روی اعضا مانده بود
ز آن، سر سودائیم با او گمان بد نداشت
چون در آن از خوش خیالی فکر سودا مانده بود
تا سحر هر شب (جلالی)، حال بالا می کشد
باده، گر باقی به ساغر یا به مینا مانده بود
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۲/۱۸
