چه می بینم! توئی ای گل بدن؟ ای یار دیرینم
تو را بینم به بیداریم، یا در خواب می بینم
کنار خویش می بینم میان اشک شوق اکنون
تو را، زیرا ز نومیدی نبود امید چندینم
سبک شد بار غم بر دوش دل دیگر نمی باشم
به بستر همنوا چون مرغ شب نالان به بالینم
از آن یاقوت لعل خود نصیب من نما قوتی
ز چین خرمن زلفت بنه تا خوشه برچینم
کنار خال و چالت، انی اندر گونه ها داری
نمیدانی خودت، بینم به رای العین و من اینم
سبک مشمر به روی ماه چون آئینه ات ما را
نه گرد و خاک و سنگم، بل نقاب و قاب سنگینم
امین است این بلد، یزد است اینجا پیش ما میمان
(جلالی) را قسم بر لب چنان زیتون وَالتینَم
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۲/۳۱
