روز پیشین حال و روزش زار و زلف آشفته بود
لعل میگونش به سان غنچه نشکفته بود
عاقبت بگشود لب را و به من معلوم شد
در پی اظهار حرف و مطلبی ناگفته بود
در و مرجانش که بد مکتوم از شرم و حیا
با بیانی دل نشین و گرم و گیرا سفته بود
از دل تنگش پس از گفتار و اقرار صریح
گرد غم، رنج و محن، اندوه و محنت رفته بود
با شهامت عاقبت با گفته اش بیدار کرد
پیکر عشقی که چندی در ضمیرش خفته بود
گفت با من دوستت دارم (جلالی) حالیا
فاش کردم آنچه چندی در دلم بنهفته بود
شرح عشق بی سرانجامی سرودم، آنچه را
دختر همکار چندین ساله با من گفته بود
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۳/۰۴
