یک عمر، گرم و سرد چشیدم
بر دوش بُرد بَرد کشیدم
یک عمر، بهر لقمه نانی
از صبح تا غروب دویدم
دیدم بسی مرارت و نعمت
بر خویش ان یکاد، دمیدم
شب ها به کنج حجره تاریک
مانند موش کور خزیدم
سور و خوشی ندیدم و بانگی
غیر از غم و عزا نشنیدم
بگذشت روزگار جوانی
پیری رسید و پشت خمیدم
دیدار روی دوست (جلالی)
باشد به دل هنوز امیدم
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
