Menu

یک عمر دَوَندگی

 

 

یک عمر، گرم و سرد چشیدم
بر دوش بُرد بَرد کشیدم

 

یک عمر، بهر لقمه نانی
از صبح تا غروب دویدم

 

دیدم بسی مرارت و نعمت
بر خویش ان یکاد، دمیدم

 

شب ها به کنج حجره تاریک
مانند موش کور خزیدم

 

سور و خوشی ندیدم و بانگی
غیر از غم و عزا نشنیدم

 

بگذشت روزگار جوانی
پیری رسید و پشت خمیدم

 

دیدار روی دوست (جلالی)
باشد به دل هنوز امیدم

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۰۳/۱۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *