نیست در روز و شب و هفته و ماهَم، در سال
در من از حالِ خوش، از فرط پریشانی حال
این پریشانی احوال من از ماه وشی ست
موی بر چهره پریشان کن و در صورت خال
می نشینم سر راهش که کند باز زبان
با سلامم به سلامی و کلامی این لال
عاشقم لیک نه چون رند سر راه نشین
که بود اهل زبان بازی و با قال و مقال
گر بدانم که دلش مایل شخصی دگرست
دلم از غصه و اندوه شود مالامال
بخت بد بین که نکرده ست یکی گرم نگاه
در من از شوری و از کوری بخت و اقبال
راه خود گیر (جلالی) سر راهش برخیز
بی جهت عمر مکن صرف و سجل را ابطال
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۳/۲۸
