دردی ست در درونم و شوری ست در سرم
چندانکه زنده بودن خود نیست باورم
اشک غمم ز دیده روانست گونه گون
کَس نیست تا که خشک کند گونه تَرَم
دلسردم از اذیت و آزار مردمان
نامردمی مدام نشاند در آذرم
درد دل و گلایه ام از اضطرار نیست
از دست پخت بخت بد خویش مضطرم
بدبخت و نیک بخت حدیث دروغ نیست
در من نگر که بخت بدی را مصورم
پشتم خم است از غم ایّام و سالهاست
حسرت خور شمایل سرو و صنوبرم
شب ها ستاره می شمرم تا به بامداد
شب تا سحر نظاره گر ماه و اخترم
ما را پدر دعا به درازی عمر کرد
ذکرش دعا نبود، به نفرین او دَرَم
پاداش ظالم است (جلالی) عذاب و من
عمریست بی گناه گرفتار کیفرم
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۴/۰۵
