Menu

بختِ بد

 

 

دردی ست در درونم و شوری ست در سرم
چندانکه زنده بودن خود نیست باورم

 

اشک غمم ز دیده روانست گونه گون
کَس نیست تا که خشک کند گونه تَرَم

 

دلسردم از اذیت و آزار مردمان
نامردمی مدام نشاند در آذرم

 

درد دل و گلایه ام از اضطرار نیست
از دست پخت بخت بد خویش مضطرم

 

بدبخت و نیک بخت حدیث دروغ نیست
در من نگر که بخت بدی را مصورم

 

پشتم خم است از غم ایّام و سالهاست
حسرت خور شمایل سرو و صنوبرم

 

شب ها ستاره می شمرم تا به بامداد
شب تا سحر نظاره گر ماه و اخترم

 

ما را پدر دعا به درازی عمر کرد
ذکرش دعا نبود، به نفرین او دَرَم

 

پاداش ظالم است (جلالی) عذاب و من
عمریست بی گناه گرفتار کیفرم

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۰۴/۰۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *