فُغان که نیست در این روزگار دَیاری
ز راه لطف و ترحُّم مرا دهد یاری
به جَبر گوشه نشینَم ز قهرِ ماه وَشی
که بَهرِ آشتی ما نَمی کند کاری
گُمان بَرَم که بر او اَمر مُشتَبه شده است
به اشتباه و لیکن ندارد اِقراری
دِلَم هوایِ وصالَش کند وَلی چه کُنم
که نیست راهِ دگر غیرِ خویشتن داری
به شانه بار نهندم زِ غَم رَقیبانَم
کجاست دست رَفیقانِ بار بَرداری
کجاست روشنیِ آفتابِ عشق و امید
که سر بر آوَرد از کوه در شبِ تاری
به صَبر کوش (جلالی) که بوتَهِ اُمید
نهایتاً گُلِ وَصلی بر آرَد از خاری
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۵/۰۱
