Menu

نادانان

 

 

دیدم به جمع دوشش و سرگرم دیگری
با غیر گرم بود و نکردم سَبُک سَری

 

دیدم که دید و دیده بگرداند سوی غیر
بود آن نگاه مختصرش نیز سَرسری

 

آن غیر بود گَرمِ خیالاتِ خویشتن
خونسرد و سر به زیر، که بودش برادری

 

دانستم او نه در پی بی اعتنائی است
چون با برداریست به مانند سروری

 

درک مرا ز محضر و معذور در حضور
معلوم شد نموده در آن لحظه آن پَری

 

وَرنه اگر نبود برادر کنارِ او
می زد ز شور و شوق چو سابق به هر دَری

 

با دیگران نمی کند این با وفا قیاس
دانَم مرا و با کَسِ دیگر برابری

 

دیدم به چشمِ خویش (جلالی) ز کارِ من
راضی ست چون به پا نشد آن لحظه مَحشری

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۰۵/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *