دیدم به جمع دوشش و سرگرم دیگری
با غیر گرم بود و نکردم سَبُک سَری
دیدم که دید و دیده بگرداند سوی غیر
بود آن نگاه مختصرش نیز سَرسری
آن غیر بود گَرمِ خیالاتِ خویشتن
خونسرد و سر به زیر، که بودش برادری
دانستم او نه در پی بی اعتنائی است
چون با برداریست به مانند سروری
درک مرا ز محضر و معذور در حضور
معلوم شد نموده در آن لحظه آن پَری
وَرنه اگر نبود برادر کنارِ او
می زد ز شور و شوق چو سابق به هر دَری
با دیگران نمی کند این با وفا قیاس
دانَم مرا و با کَسِ دیگر برابری
دیدم به چشمِ خویش (جلالی) ز کارِ من
راضی ست چون به پا نشد آن لحظه مَحشری
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۵/۲۵
