کاشکی در کاسه سر، چشم حسرت کور بود
دیدن مقدار قسمت روشن و مقدور بود
کاشکی در دیده ما، مردم از خواب و خیال
دور بود و در دلش جای سیاهی نور بود
کاش گاهی چشم تنگ پیش پا بینِ حسود
سر به بالا می گرفت، از حِقد و حسرت دور بود
کاشکی در او نبود آثار زهر نیش مار
شاهد شهدِ دوام و پشتِ کارِ مور بود
گر چُنین می بود، در پایان هر دیدار خویش
نزد تاییدات وجدان و خرد ما جور بود
حرص و آز و آرزوی جمع مال از ابلهی ست
آنکه قانع بود، عمری خوشدل و مسرور بود
وَرنه عُمری زیرِ بارِ غصه خم بودش کمر
چون عَلیلی لنگ لنگان تا به پای گور بود
نیست شیرین کام آنکو حرص مال و جاه داشت
شور بخت است آنکه او نالایق و مغرور بود
حارص جاهل (جلالی) نزد ارباب خرد
فاقد قدر و مقام و کافری منفور بود
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶
