هر آنکه دید به راه آن نگار رعنا را
ز فرط جاذبه اش سست می کند پا را
ندیده دیده بازی چنین سرافرازی
دو چشم سر به هوا، دیده سرو بالا را
نگار سرو قد من که دوستش دارم
تَفَقُّدی نَنِماید چو بنگرد ما را
دلی به سینه آن سنگدل نهان باشد
که دست می برد آن سنگ، سنگ خارا را
شرابی از لب لعلش چشید دوش لبم
به خواب ناز که برد آبروی مینا را
من آن نِیَم که کَشَم دست از سرش هر چند
کُشَد مرا و کُنَد قطع دست و اعضا را
ز فرط شوق بمیرم (جلالی) اَر شِنَوم
از آن نگار، من امروز وصلِ فردا را
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۶/۰۸
