Menu

رَنجورِ دَردِ عشق

 

 

دردیست در درونم و رنجی ست در دلم
رنجور درد عشقم و این است مشکلم

 

عشقت سیه چنان شب دیجور کرده است
روزم سیاه و من زِ دل خویش غافلم

 

جز بار تلخ خاطره محصول عشق نیست
این است بهره من و از عشق حاصلم

 

چون رند و اهل حال و زد و بند نیستم
توفیق در زمانه نگشته ست شاملم

 

دایم امید وصل به گوشم دهد ندا:
بر پای خیز و حیف که من پای در گِلَم

 

آئی اگر به خلوت کاشانه ام شبی
روشن شود ز شمع وجود تو محفلم

 

بینی که زیر پای تو افتاده بوسه زن
شادان به روی خاک (جلالی) شمایلم

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۰۷/۱۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *