دردیست در درونم و رنجی ست در دلم
رنجور درد عشقم و این است مشکلم
عشقت سیه چنان شب دیجور کرده است
روزم سیاه و من زِ دل خویش غافلم
جز بار تلخ خاطره محصول عشق نیست
این است بهره من و از عشق حاصلم
چون رند و اهل حال و زد و بند نیستم
توفیق در زمانه نگشته ست شاملم
دایم امید وصل به گوشم دهد ندا:
بر پای خیز و حیف که من پای در گِلَم
آئی اگر به خلوت کاشانه ام شبی
روشن شود ز شمع وجود تو محفلم
بینی که زیر پای تو افتاده بوسه زن
شادان به روی خاک (جلالی) شمایلم
یزد ـ ۱۳۹۵/۰۷/۱۹
