Menu

کاشکی

 

 

دیدَنَش آن روز بهر من چنان نوروز بود
بهر من آن چهره شادی ساز و محنت سوز بود

 

صورت آن ماهرو در چشم تارم چون چراغ
روشنایی بخش و چون خورشید نور افروز بود

 

گرچه بودم در دو چشمش خیره با چشم گشاد
او به رغم دیده هایم دیده بر هم دوز بود

 

بر لبان من تبسم بود بهر جلب او
ناموفق بودم از بس آن صنم مرموز بود

 

مال در پایش تبه کردم ولی سودی نداشت
کاشکی آن دختر ول خرج مال اندوز بود

 

کاش بود آن تالی شاهین هشیار و زرنگ
طوطی مست سخن پرداز و دست آموز بود

 

یا که از فرط ترحم با (جلالی) اندکی:
نادم از کین ورزیش آن دلبر کین توز بود

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۰۷/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *