چو دایمْ واله و مستم، ندانستم ندانستم
رود اِقبال از دستم، ندانستم ندانستم
به رویم بود درهای سعادت باز و با مستی
به رویِ خویشتن بستم، ندانستم ندانستم
به گردن قید و بندِ اِنضباطم بود و اَز غفلت
از این حِصن حصین رستم، ندانستم ندانستم
زِ ترکش برکشیدم بارها تیر سخن بیجا
رها شد تیر از شستَمْ، ندانستم ندانستم
به پُشتِ زینِ شادی در جوانی بود جای من
به رویِ خاکِ غم جستم، ندانستم ندانستم
توانم در جوانی همچو مالم شد تبه اینک
به پیری ناتوان هستم، ندانستم ندانستم
گُسستم از جمیع عارفان و باید اندیشان
زِ فرطِ جهل پیوستم، ندانستم ندانستم
از آن بالا نشینیها (جلالی) نادمم حالی:
نِگون در موضعی پستم، ندانستم ندانستم
یزد- ۱۳۹۳/۹/۸
