شعری از (جبران خلیل جبران) بر گرداننده شعر فارسی : دکتر جلالیان(جلالی)
هست روحُ القُدُس به روی زمین
(بَشَرّیت) میان ملت ها
بشریّت زِ عشق، گوید و هست
رهنمایِ بشر سوی فردا
گاه باشد که زور مندانی
بهر اِغوایِ دیگران کوشند
تا شود نَفسِشان ذلیل و سپس
همچنان گاو، شیرشان دوشند
جَهدِ این ناکسان بر این باشد
تا به نوع بشر شود مفهوم
که بُوَد عشق، عیش و نوش، آنگاه
بِکُنَند از حقوقشان محروم
من براین باورم شریف ترین
کارِ واجب برای هر انسان
هست دایم حمایتِ کامل
از تمام حقوق هم نوعان
حال اگر شرطِ زنده بودنِ من
باشد اندر فنای فرد دگر
من بر این باورم که بی تردید
مَرگَم از زندگی بُوَد بهتر
گر چنین بود و گر نبود کسی
که زِداید مرا ز ننگ بَقا
خودبه دست خود وبه پای خودم
می کَشَم خویش رابه دار فَنا
عاقل آن کس بُوَد که ایزد را
بِپَرستَــد مـدام عاشـق وار
بَسته شایستگیش بر عمل اَش
هم در اندیشه اش، نه ایل و تبار
فی المثل بچّه یکی چوپان
گر بُوَد کاردان، بُوَد برتر
از شهنشاه زاده یی نادان
که بُوَد فکر مال و جاه پدر
از شرافت اگر نشان جوئی
شرف اندر کمال آگاهی ست
هرکه هستی بدانکه کَسبِ شرف
را،جز از کسبِ علم راهی نیست
مــن کـه دورم ز خـانه پدری
گاه و بیگاه میکنم ز آن یاد
روبه سویش که قبله گاه من است
کرده از شوق ومیکَشم فریاد:
با چنین عشق آتشین اما
گر بدانم که سائلی درویش
خواهد از آن سرا غذا و پناه
وَ شود رانده ز آن سرا کم و بیش
شور و شوقم بَدَل شود به غَضَب
یادی از آن نمی کنم دیگر
چونکه نِعمت دریغ داشته اند
از یکی بی بِضاعت مُضطر
بشریّت که روح ملت هاست
روح قُدسی بُوَد به روی زمین
گرکه خواهی شناسی آن باشد
در تن وپیکری که هست چنین:
بدن و پیکری برهنه و لُخت
که به ویرانه ای بود جایش
کرده با کُهنه سَترِ عورت و هیچ
بر نیاید ز شِکوَه آوایش
اندر آن حالتی که اشک بُوَد
شُکر گویان به گونه اش جاری
می دهد بچه های بی نان را
با بیانی مــدام دلداری
در دِلَش دایماً همی گوید
به سران کُبار استعمار
به چپاولگران ویرانگر
کای ستم پیشگان دنیا دار
می توانید خون من ریزید
با سپردن تنم به آتش و دود
نتوانید لیک تا سازید
روحِ پاک مرا در آن نابود
دست و پای مرا توان بستن
در سیه چال با غُل و زنجیر
لیک یک لحظه هم نخواهد شد
فکرِ آزادِ من به بند اسیر
گشته آن سان جوامع بشری
به قوانین پوچ و بد معتاد
که ز درکِ معانیِ قانون
عاجز است و ببرده است ازیاد
قدرت روح تابناک بسی ست
برتر از زور و جهل و استبداد
زور بازویِ جهل را این روح
می کند دفع و می دهد برباد
حال منهم که عاشق وطنم
گر بدانم چو یک تجاوزگر
کرده از جور، حمله هم وطنی
خاک همسایه گشته زیر و زِبَر
چشم از سرزمین اجدادی
شرمسارانه تا اَبَد پوشم
بهر اِحقاقِ حقّ همسایه
تا توانم به جهد می کوشم
این بُوَد معنی حقوق بشر
هر که هرجور زیست در هر جا
سرخ و زرد و سفید یا که سیاه
(بَشَریّت) بُوَد به این معنا
یزد شنبه ۱۳۸۹/۶/۶
