Menu

غزل شماره ۳۳

32

۱- خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست
۲- هزار سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب زرکش قبای تو بست
۳- ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسیم صبح، جو دل در ره هوای تو بست
۴- مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
۵- چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
۶- تو خود حیات دگر بودی ای زمان وصال
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
۷- ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست؟

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *