Menu

غزل شماره ۳۹

38

۱- باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور من از که کمتر است
۲- ای نازنین صنم تو چه مذهب گرفته یی
کت خون ما حلال تر از شیر مادر است
۳- چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کرده ایم و مداوا مقرّر است
۴- از آستان پیر مغان سر چرا کشیم
دولت در این سرا و گشایش درین در است
۵- یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرّر است
۶- دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
۷- در راه ما شکسته دلی می خرند و بس
بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است
۸- شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
۹- فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست
تا آب ما که منبعش الله اکبر است
۱۰- ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم
با پادشه بگوی که روزی مقدّر است
۱۱- حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّر است

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *