Menu

غزل شماره ۴۳

42

۱- کنون که بر کف گل جام باده صافست
به صد هزار زبان بلبلش در اوصافست
۲- بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشافست
۳- فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی به ز مال اوقافست
۴- به درد و صاف تُرا حکم نیست خوش درکش
که هر چه ساقی ما کرد عین الطافست
۵- ببر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر
که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قافست
۶- حدیث مدعیان و خیال همکاران
همان حکایت زردوز و بوریا بافست
۷- خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ
نگاه دار که قلّاب شهر صرّاف است

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *