Menu

غزل شماره ۴۷

46

۱- صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
۲- قدر مجموعه ی گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
۳- عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده
بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست
۴- آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم
محتسب نیز در این عیش نهانی دانست
۵- لطفش آسایش ما مصلحت وقت ندید
ورنه از جانب ما دل نگرانی دانست
۶- سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق
هر که قدر نفس باد یمانی دانست
۷- ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
۸- می بیاور که ننازد به گل باغ جهان
هر که غارتگری باد خزانی دانست
۹- حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت
زاثر تربیت آصف ثانی دانست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *