| ۱- | به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است |
| بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است | |
| ۲- | گرت ز دست برآید مراد خاطر ما |
| به دست باش که خیری به جای خویشتن است | |
| ۳- | به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع |
| شبان تیره مرادم فنای خویشتن است | |
| ۴- | چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل |
| مکن که آن گل خودرو به رای خویشتن است | |
| ۵- | به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج |
| که نافههاش ز بند قبای خویشتن است | |
| ۶- | مرو به خانه ی ارباب بیمروّت دهر |
| که گنج عافیتت در سرای خویشتن است | |
| ۷- | بسوخت حافظ و در شرط عشق بازی او |
| هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است |
