Menu

غزل شماره ۵۱

50

۱- روزگاریست که سودای بتان دین منست
غم این کار نشاط دل غمگین منست
۲- دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین منست
۳- یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین منست
۴- تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین منست
۵- دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین منست
۶- واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زآن که منزلگه سلطان دل مسکین منست
۷- یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین منست
۸- حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین منست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *