Menu

غزل شماره ۷۱

70

۱- روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست
۲- ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سِرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
۳- اشک غمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده ی خود پرده دری نیست که نیست
۴- تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
۵- تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
۶- من از این طالع شوریده به رنجم، ور نی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
۷- از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
۸- مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
۹- شیر در بادیه عشق تو روباه شود
آه ازین راه که در وی خطری نیست که نیست
۱۰- آب چشمم که برو منّتِ خاک درِ تست
زیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست
۱۱- از وجود اینقدرم نام و نشان هست که هست
ورنه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست
۱۲- غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنودست
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *