Menu

غزل شماره ۸۴

83

۱- حُسنَت به اتّفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری به اتّفاق جهان می‌توان گرفت
۲- افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شُکر خدا که سرِّ دلش در زبان گرفت
۳- زین آتشِ نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله‌ یی ست که در آسمان گرفت
۴- می‌خواست گل که دَم زند از رنگ و بویِ دوست
از غیرتِ صبا نفسش در دهان گرفت
۵- آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
۶- آن روز شوق ساغرِ می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
۷- خواهم شدن به کوی مُغان آستین فشان
زین فتنه‌ها که دامنِ آخر زمان گرفت
۸- می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبُک برآمد و رطل گران گرفت
۹- بر برگِ گل به خونِ شقایق نوشته‌اند
کان کس که پخته شد می چُون ارغوان گرفت
۱۰- حافظ چو آب لطف ز نظمِ تو می‌چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *