| ۱- | بُتی دارم که گِردِ گل ز سنبل سایه بان دارد |
| بهار عارضش خطّی به خون ارغوان دارد | |
| ۲- | چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود |
| ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد | |
| ۳- | ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می بینم |
| کمین از گوشه یی کردست و تیر اندر کمان دارد | |
| ۴- | چو دام طرّه افشاند ز گرد خاطر عشّاق |
| به غمّاز صبا گوید که راز ما نهان دارد | |
| ۵- | بیفشان جرعه یی بر خاک و حال اهل شوکت بین |
| که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد | |
| ۶- | چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل |
| که بر گل اعتمادی نیست ور حسن جهان دارد | |
| ۷- | خدا را! داد من بستان ازو، ای شحنه مجلس |
| که می با دیگران خوردست و سر بر من گران دارد | |
| ۸- | به فتراک ار همی بندی خدا را! زود صیدم کن |
| که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد | |
| ۹- | ز سرو قدّ دلجویت مکن محروم چشمم را |
| بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد | |
| ۱۰- | ز خوف هجرم ایمن کن اگر امیّد آن داری |
| که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد | |
| ۱۱- | چه عذر بخت خود گویم که آن عیّار شهرآشوب |
| به تلخی کشت حافظ را و شکّر در دهان دارد |
